بچگيا يادت هست
بچگيا يادت هست , بازيا اشکنک داشت
گفتن نريم توپ بازي , چون شيشمون ترک داشت
بچگيا يادت هست , رفتيم تو حوض ماهي
مامان تو بهم گفت , خير نبيني الهي
بچگيا يادت هست , از رو ديوار پريديم
اهالي داد کشيدن , ما خنديديم , شنيديم
بچگيا يادت هست , پنجرتونو بستي
دلي که پشت اون بود , آخر زدي شکستي
بچگيا يادت هست , ديگه محل نذاشتي
انگار از اون روز ديگه , اصلا دوسم نداشتي
بابا مامانت اون روز , تو کوچه بلوا کردن
بچه ها از حسودي , باز منو رسوا کردن
اما نگات از اون روز , با چشماي من بد شد
هر وقت نگات منو ديد , تندي گذشت و رد شد
کاش که همون روزا بود , اون روزاي طلايي
اون روزا که يکي بود پولداري و گدايي
حالا به من توپ نزن , به من کمک کن کمک
چون مث شيشه ما , پره دلم از ترک