من فقط یک نفر هستم، ولی به هر حال یک نفر هستم. نمی توانم هرکاری را انجام دهم ولی می توانم بعضی کارها را انجام دهم. و من این اجازه را نخواهم داد که کارهایی که نمی توانم انجام دهم مرا از انجام کارهایی که می توانم بازدارد.
هنوزم دوست دارم ای عشق دیرینة من یه پاکت نامه... یه عکسیادگاری... یه دل شکسته... یه دست لباس... راه افتادم و رفتم... رفتم و رفتم تابه مقصد رسیدم... یه گوشه خالی... کنار یه قبرستون ... یه قبر خالی... بی نام ونشون...نامه ات بوسیدم و گذاشتم تو قبر خالی... بعد هم عکست رو گذاشتم روش... بعدهم خاک ریختم... خاک ... خاک... خاک یه قبر... یه شمع... یه شاخه گل... یه دلتنگ...
یه شب... یه دلتنگ... یه یاد کهنه... یه یار قدیمی... دیشب وقتی که صداتُ پسازماهها از پشت سیمهایتلفن شنیدم به سختی تونستم تشخیص بدم که خودتی... دارهباورم میشه که از یادم میری بیرون... از خاطراتم... چه قدر ازم دورشدی... و چه قدرغریبه... همون غریبه آشنای من که یه روزی از 100 فرسخی می شناختمت... اما حالاصداتم با من بیگانهاست... دیشب وقتی چشمهام رو روی هم گذاشتم تصویر تو در ذهنمنقش بست اما تار بود.... درستنمیدیدم... دیشب دلم برات تنگ شده بود... دلمهمیشه برات تنگه... از اولشم تنگ بود حتی وقتی کهکنارم بودی و دستات تو دستمبود.... همیشه ازم دور بودی.... همیشه...., دیشب گوشه چشمام به یادت تر شد.... , دیشب دلمیه سوزش عجیبی داشت.. , .دیشب دلم هوات کردهبود.... , دیشب... اما تونبودی.... تو کنارم نبودی... حتی توی خیالم هم درستنمی دیدمت.. , دیشب شب بدیبود... واسه بار آخر همه خاطراتتُِِ مرور کردم... مثل یه فیلم... خیلی سریع... بعضیجاهاش هم stop می کردم وبه چشمات خیره میشدم...( آخ که چه قدر دلم هوای چشمات کرده) اما بالاخرهتموم شد...وقتی خوب بههمشون فکر کردم.... یه تصمیم جدید گرفتم... یه قلم... یه کاغذ... یه جفت چشمبارونی... و یه پنجرة بارون خورده... نوشتم... نوشتم... از تو ... از یادت... ازدوست دارم ها... از چشمات... از دلتنگی هام ... از رفتنت... ازنبودنت و در آخراینکه..... هنوزم دوست دارم ای عشق دیرینةمن یه پاکت نامه... یه عکسیادگاری... یه دل شکسته... یه دست لباس... راه افتادمو رفتم... رفتم و رفتم تابه مقصد رسیدم... یه گوشه خالی... کنار یه قبرستون ... یه قبرخالی... بی نام ونشون...نامه ات بوسیدم و گذاشتم تو قبر خالی... بعد هم عکست روگذاشتم روش... بعدهم خاکریختم... خاک ... خاک... خاک یه قبر... یه شمع... یه شاخه گل... یهدلتنگ... حالا دیگه جات مشخصِ ... حالادیگه لازم نیست دنبالت بگردم... از این بهبعد میام این جا... هر وقت دلم گرفت... هر وقت دلم هواتُ کرد... هروقت خواستم بیامپیشتمیام اینجا... دیگه لازم نیست تو خیابونا دنبالت بگردم... تو کوچه ها... توخاطرات... دیگه منتظربرگشتنت نمی مونم... دیگه منتظر تلفنت نیستم... آخه دیگهمطمئنم که تو مردی و جات هم گوشه یهقبرستون بی نام و نشونه...