تبليغاتX
عشق داستانی نا محدود
 

 


 

 




 


درد و دل


       آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


لوگوي دوستان


كد جاوا :
 



.::ضد حال به این میگن::.                            

دخترجواني ازمکزيک براي يک مأموريت اداري چندماهه به

آرژانتين منتقل شد پس از دوماه، نامه اي ازنامزدمکزيکي

خوددريافت مي کند به اين مضمون

لوراي عزيز، متأسفانه ديگرنمي توانم به اين رابطه ازراه دورادامه

بدهم وبايد بگويم که دراين مدت ده بار به توخيانت کرده ام !!!

ومي دانم که نه تو و نه من شايسته اين وضع نيستيم. من

راببخش وعکسي که به تو داده بودم برايم پس بفرست

باعشق : روبرت

دخترجوان رنجيـده خاطرازرفتارمرد، ازهمه همکاران ودوستانش

مي خواهدکه عکسي ازنامزد، برادر، پسرعمو، پسردايي ...

خودشان به اوقرض بدهند وهمه آن عکس ها راکه کلی بودند

باعکس روبرت، نامزد بي وفايش، دريک پاکت گذاشته وهمراه با

يادداشتي برايش پست مي کند، به اين مضمون

روبرت عزيز، مراببخش، اماهرچه فکرکردم قيافه تورا به يادنياوردم،

لطفاً عکس خودت راازميان عکسهاي توي پاکت جداکن وبقيه

رابه من برگردان

 


نويسنده: twobrother مورخ: سه شنبه 4 دی1386 در ساعت: 11:58 قبل از ظهر
      |+|



!!اگر کسی واقا دوست داره قضیه این داستان این جوری هست !!                           

کسي که ترا به گريه مي اندازد ، دوستت دارد
    
مواظب باشيد که حقيقت را لا به لاي آرزوهايتان گم نکنيد

از نيلوفر مرداب مي توان آموخت که شکفتن و زيبا شدن در هر شرايطي ممکن است

وقتي مي ترسي به پشت سرت نگاه کني و از نگاه کردن به جلو وحشت داري کنارت را نگاه کن حتما بهترين دوستت آنجا خواهد بود

دلم گرفته است تا دورهاي اين جزيره نفريني
ديگر صداي هجرت گلدان ها لبريز کرده است
تنها تويي که مي تواني اقيانوس اشکم را تبخير کني
با مزرعه هاي باراني ات
تنها تو مي تواني تنهايي اين درد موروثي را تسکين باشي
تنها تو که غايبي

آيا سقفي بالاي سرت هست ؟
ناني براي خوردن
لباسي براي پوشيدن
و ساعتي براي خوابيدن
داري؟ آري.
 نامي براي خوانده شدن
کتابي براي آموختن
و دانشي براي ياد دادن

 

 

 


نويسنده: twobrother مورخ: یکشنبه 2 دی1386 در ساعت: 10:43 بعد از ظهر
      |+|



!!!عشق واقعی یعنی این!!!                            

 

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم. دختر  لبخندی زد و گفت ممنونم.تا اینکه یه روز اون اتفاق افتاد. حال دختر خوب نبود...نیاز فوری به قلب داشت...از پسر خبری نبود...دختر با خودش می گفت: می دونی که من هیچ وقت نمی ذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی...ولی این بود اون حرفات؟...حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من دیگه هیچ وقت زنده نباشم...آرام گریست و دیگر هیچ چیز نفهمید...چشمانش را باز کرد،دکتر بالای سرش بود. به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟ دکتر گفت نگران نباشید،پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید...در ضمن این نامه برای شماست!.دختر نامه رو برداشت،اثری از اسم روی پاکت دیده نمی شد،بازش کرد ودرون آن چنین نوشته شده بود: سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه  (عاشقتم تا بينهايت)دختر نمی تونست باور کنه...اون این کارو کرده بود...اون قلبشو به دختر داده بود...آرام آرام اسم پسر رو صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد...و به خودش گفت چرا حرفشو باور نکرد

 


نويسنده: twobrother مورخ: یکشنبه 2 دی1386 در ساعت: 5:52 بعد از ظهر
      |+|