تبليغاتX
عشق داستانی نا محدود

عشق داستانی نا محدود

:::دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است:::


دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است


دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد


دلم برای کسی تنگ است که با زیبایی کلامش مرادرعشقش غرق میکند


دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد


دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد


دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هایش را آرزو دارد


دلم برای کسی تنگ است که گوشهایم شنیدن صدایش راحسرت میکشد


دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد


دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست


دلم برای کسی تنگ است که اشکهایم را دیده


دلم برای کسی تنگ است که تنهایی ام را چشیده


دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است


دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است


دلم برای کسی تنگ است که تنهایی اش تنهایی من است


دلم برای کسی تنگ است که مرهم زخمهای کهنه است


دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرار است


دلم برای کسی تنگ است که راهنمای زندگیست


دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش سال ها صبر می کند


دلم برای کسی تنگ است که " دوست" نام اوست


دلم برای کسی تنگ است که دوستیش بدون (( تا )) است


دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ دل تنگی هایم است

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 14 شهریور1388ساعت 10:40 قبل از ظهر  توسط twobrother  | 

عاشقت هستم و پروانه ي پر فريادم

دوستت دارم واين نغمه كنم آوازم
سر دهم جان بدهم بر تو فقط دل بازم

عاشقت هستم و پروانه ي پر فريادم
ديگر از پيله ي خاموش دلم پر سازم

حرف مردم ندهم گوش كه غوغا كم كن
مردمي پست چنين را ز دو چشم اندازم

واژه اي سبز تر از عشق نديدم هرگز
با همين نام دگر راه تو را آغازم

با تو از راز دلم پرده ي غم بردارم
داد بي پرده ي من فاش كند هر رازم

بال دل مرهم چشمان تو را مي خواهد
مرحمت كن كه خيالي نشود پروازم

با تو هر معجزه اي رنگ حقيقت گيرد
كم كن اين فاصله را ، منتظر اعجازم

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 تیر1388ساعت 2:23 بعد از ظهر  توسط twobrother  | 

یکی را دوست میدارم ، آن را احساس کردم در قلبم


یکی را دوست میدارم ، آن را احساس کردم در قلبم
او همان ستاره درخشان آسمان شبهای دلتنگی و تیره و تار من است

او همان خورشید درخشان آسمان روزهای زندگی من است

یکی را دوست میدارم

آری ، او همان مهتاب روشن بخش شبهای من است

قلبم او را دوست میدارد و من هم تسلیم احساست پاک قلبم میباشم

یکی را دوست میدارم ،

همان فرشته ای که در نیمه شب عشق به خوابم
آمد و مرا با خود به دشت دوستی ها برد
او همان فرشته ای است که با بالین سفیدش مرا به اوج آسمان آبی برد و

مرا با دنیای دوستی و محبت آشنا کرد
یکی را دوست میدارم ،

همان کسی که هر شب برایم قصه لیلی و مجنون
در گوشم زمزمه میکرد و مرا به خواب عاشقی می برد
یکی را دوست میدارم ،

همان کسی که مرا آرام کرد و معنی دوستی را به
من آموخت
اینک که من با او هستم معنی واقعی دوست داشتن را فهمیدم

او مثل ابر بهار زود گذر نیست ، او برایم مانند یک آسمان است که همیشه

بالای سرم می باشد
آسمانی که زمانی ابری می شود چشمهای من هم از دلگیری او بارانی می شود

آری ، تو برایم مانند همان آسمانی

یکی را دوست میدارم ،

او دیگر یکی نیست او برایم یک دنیا عشق است
پس بمان ای کسی که تو را دوست میدارم ، بمان و تسلیم احساسات پاک

من باش
می خواهم تو را شکنجه دهم ، شکنجه عشق و محبت خودم
!!!!
آنقدر تو را شکنجه می دهم تا تمام وجود من شوی ، چون که تو را دوست

دارم
ای خورشید آسمان روزهای من ، ای مهتاب روشن بخش شبهای من ، ای

ستاره درخشان آسمان تیره و تار من ، ای آسمان زندگی من و در پایان ای
همدم زندگی من ، با من باش چون که تو را دوست میدارم ، آری ، تو را
دوست میدارم فقط تو را ....

  

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 اردیبهشت1388ساعت 0:56 قبل از ظهر  توسط twobrother  | 

.::عشق یعنى حس گـرمى در وجـود::.

 

عشق یعنى لرزش هر قلب سنگ


مى شود با عشق،هر سنگى قشنگ


عشق یعنى حس گـرمى در وجـود


بــاوجـودعشـق سـرمایى نـبـود


زینت آگـه به علم ودانش است


زینت او کى به رخت وپوشش است


هرکه خواهـد بهر یارش شدعزیز


باید او داد خوب را از بد تمیز


هر کسى گر این چنین دلبر گزید


بــهره از دنـیا وعـقبایش بـدید


دلبر من عاشق شعر است وشور


دلـبر مــن در دلش دارد سـرور


یار من همچون پرستو با صفاست


عـاشق زیـباى دنیـاى ماست


جــلوهْ آیــین یــارم ذاتـی است


دلبر من ساده وخوش طینت است


دلبر مـن عاشق ذات خـداست


زیـنت وزیـور برایـش بـى بهاست


جمله رفتارش بسى باشد متین


میگذارد پـاخـرامان بر زمـین


دلبر من آسمـانى آبـى است


چهرهْ انســانیش مـهتابى است


در طبیعت هرکس یارى گرفت


از براى خویش دلدارى گرفت

 

+ نوشته شده در  جمعه 4 اردیبهشت1388ساعت 1:37 قبل از ظهر  توسط twobrother  | 

کجایی تو ، ای گرمی جان من ؟

 
کجایی تو ، ای گرمی جان من ؟!

که شد زندگی بی تو زندان من

کجایی تو ای تک چراغ شبم ؟

که دور از تو جان میرسد بر لبم .

لبم ،بوسه جوی لبِ نوش تُست

در آغوش من بوی آغوش تُست

به هر جا گلی دیده ،بو کرده ام

ز گلها تو را جستجو کرده ام

شب آمد، سیاهی جهان را گرفت

غم تو ،گریبانِ جان را گرفت

بیا ای درخشنده مهتاب من

که عشق تو بُرد از سرم خواب من

رهایم مکن در غمِ بی کسی

کنم ناله ، شاید به دادم رسی

خطاکارم ، اما ز من گوش کن

بیا رفته ها را فراموش کن ...
 
+ نوشته شده در  جمعه 14 فروردین1388ساعت 3:2 بعد از ظهر  توسط twobrother  |