اي نفسم، هم نفسم اي تو همه كار و كسم بگو به تو كيميرسم؟ دوست دارم ديونه وار، نزار منو به انتظار، هرجاباشي تورو ميخوام اگهنياي خودم ميام يادم مياد شب چشات باروني از ستاره بود، نوازش دستاي تو زندگيدوباره بود نزار كه اون ستارهها بيان پائين از اون بالا، هرجا باشي توروميخوام اگه نياي خودمميام حتي اگه ميون ما هزار هزار دشت خدا، حتي اگه كهقصهها فاصله شد ميون ما فاصله رو برميدارم دنيا رو سر ميزارم تورو ميخوامتورو ميخوام اگه نيايي خودم ميام
گل من گریه مکن ... که در آئینه ی اشک تو ، غم من پیداست قطره ی اشک تو داند غم من دریاست . گل من گریه مکن ... سخن ازاشک مخواه که سکوتت پیداست از نگه کردنتاحوال تو را می دانم دل غربت زده ات ،بی نوایی تنهاست من و تو می دانیمچهغمی در دل ماست . گل من گریه مکن ... اشک تو صاعقه است .. ! تو بهر شعله ی چشمان ترم می سوزی ! بیش از این گریه مکن ، که بدین غمزدگی بیشترم می سوزی ! گل من گریه مکن ... من چو مرغ قفسم، تو در این کنج قفس ، بال و پرم می سوزی ! گل من گریه مکن ... که در آئینه ی اشک تو ، غم من پیداست قطره ی اشک تو داند غم من دریاست دل به امید ببند ،ناامیدی کفر است ! چشم ما برفرداست ...
باز ما وکشفخلوت کسی که عاشق است درسکوت چشم دوختم به جاده های دور
باز انتظار عادت کسی کهعاشق است شاخه ها خدا کندبه دست باد نشکند
عشقیعنی استقامت کسی که عاشق است من اگر نبینمت ، ببینمت تو خوب باش مثل حسن بینهایت کسی که عاشقاست باز هم سخن بگو،سخن بگو ، شنیدنی است اززبان تو ،حکایت کسی که عاشق است ای شما که ایستاده اید و دل نمی دهید در سکوت خلوت کسی که عاشقاست نایستید نوبت شماکه نیست نوبت من است ونوبتکسی که عاشق است
شبي از پشت يک تنهايي نمناک و باراني تو را بالهجه گلهاي نيلوفر صداکردم تمام شب براي باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم پس از يک جستجوي نقره اي در کوچه هاي آبي احساس تو را از بين گلهايي که درتنهايي ام رويد با حسرت جدا کردم و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي: دلم حيران و سرگردان چشماني استرويايي و من تنها براي ديدنزيبايي آن چشم تو را دردشتي از تنهايي و حسرت رها کردم همين بود آخرين حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگينت حريم چشم هايم را به روي اشکي از جنس غروب ساکت و نارنجي خورشيد واکردم نمي دانم چرا رفتي؟ نمي دانم چرا شايد خطاکردم و تو بي آنکه فکر غربتچشمان من باشي نمي دانم کجاو تاکي و براي چه ولي بعداز رفتنت باران چه معصومانه مي باريد و بعد از رفتنت يک قلب دريايي ترک برداشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاکستري گمشد و گنجشکي که هر روز ازکنار پنجره با مهرباني دانه بر مي داشت تمام بال هايش غرق در اندوه غربتشد و بعد از رفتنت انگارکسي حس کرد من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد و بعد از رفتنت دريا چه بغضي کرد کسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهيبرد و من با آنکه مي دانمتو هرگز نام مرا با عبور خود نخواهي برد هنوز آشفته چشمان زيبايتوام برگرد !!! ببين که سرنوشت انتظارمن چه خواهد شد و بعد ازاين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد کنار انتظاري که بدون پاسخ و سردست و من در اوج پاييزي ترين ويراني يکدل ميان غصه اي از جنس بغضکوچک يک ابر نمي دانم چرا